وقتی که داری درس میخونی ...
وقتی که داری رمان جدیدت رو می نویسی ...
یا مثلا وقتی که سر کلاس درس داری به حرفهای معلمت گوش میدی ...
یا حتی وقتی که داری واسه خودت گیتار می زنی ...
یکی هست که اون لحظه داره به تو فکر میکنه ...
به اینکه چیکار کنه تا بتونه یه لبخند کوچولو، حتی واسه چند ثانیه ، رو لبای نازت بیاره ...
به اینکه یه چیزی برات بنویسه بزاره تو وبلاگش …
تا تو بیایی و اون رو بخونی ، شاید که یک کم خوشحال بشی ...
تو اینارو نمیدونی...
تو نمیدونی که یکی هست که شاید خیلی بیشتر از حد معمول دوست داشته باشه ...
نمیدونی که یکی هست که قلبش ، با اینکه خیلی خسته ست ، فقط به امید تو میزنه ...
فقط به امید اینکه بتونه یه روز دیگه رو با تو باشه ...
یکی هست که حاضره تمام غم های تو رو ، با تمام شادی های عمر خودش عوض کنه ...
یکی که مهم ترین قسمت زندگیش تو باشی ...
یکی که همه ی دنیاش تو باشی ...
تو هیچکدوم از اینا رو نمی دونی...
ولی ...
باور کنی یا نکنی ...
یکی هست که خیلی دوست داره ...
اونقدر که حاضره به خاطر تو خودشو از زندگیت محو کنه ...
برای بهترینم
دوشنبه 7 / 2 / 88 – 2:30 صبح

