تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

سکوت

اگه یه روزی یه جایی باهم رو در رو شیم ، نگاهمون به هم بیفته، نه سرت داد میزنم نه میام باهات دعوا می کنم...

 فقط سکوت میکنم وسکوت ...

تو چشمات نگاه میکنم....میدونم که طاقت اینو نداری و صورتتو برمیگردونی ...

یادته...

هر بار که دعوامون میشد و بی مهریتو میدیدم ، فقط سکوت میکردم

و این تو بودی که سرم داد میزدی...تو بودی که قلبم رو ازم گرفتی و پاره پاره تحویلم دادی...و من فقط سکوت میکردم

حالا من دیگه پیش تو نیستم و از این بالا دارم نگاهت میکنم....

این تویی که اومدی پیش من...حالا که اومدی اشک نریز ...طاقتشو ندارم

لباسات پر خاک شده...

ببین من خیلی حرفها باهات دارم ...خیلی پرم ....ولی تو صدامو میشنوی؟؟؟؟

چی واست باقی موند؟؟؟؟

هیچی ...جز همون سکوت همیشگی

+ نوشته شده توسط ویلسون در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 14:6 |

این فقط یک داستان است

یعنی خدا به من دروغ گفته بود؟؟؟؟به من گفته بود که وقتی به آنجا فرستادمت ، آنجا تنهایت نمیگذارم ...پس چرا هیچ کس اینجا نیست ؟؟؟ چرا من اینقدر تنهایم؟؟؟

همینطور که به انتهای دریا نگاه میکردم و این افکار رو درونم مرور میکردم، احساس کردم صدای پایی میشنوم...

پشت سرم را نگاه کردم...دیدم یکی به طرفم می آید ...بیشتر تو صورتش نگاه کردم ... وای که چقدر زیباست ...

کنارم نشست ...رو به من کرد و گفت: کجایی تو؟؟؟ چقدر دنبالت گشتم ...نشناختی؟؟؟؟...منم ...حوا!!!

+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 16:37 |
 

خواب

 

قبل از خواب از خدا می خواهد که بمیرد زودتر پیش مادرش برود . وقتی می خوابد خواب می بیند که مادرش آمده و میخواهد او را ببوسد . یادش می آید مادرش مرده و اگر او را در خواب ببوسد او هم میمیرد .

از مادرش فاصله میگیرد ....

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 15:3 |