فرشته دروغ نگفت
همه روحها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب میکردند که در کجای دنیا باشند . نوبت به او که رسید گفت : دلم میخواهد به مدرسه بروم . فرشته تقاضایش را ثبت کرد . چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است . باورش نمی شد که درخت شده باشد . سالهای سال بغض گلویش را می فشرد و از فرشته دلگیر بود . یک روز ضربه های تبر را روی بدنش احساس کرد . بی هوش شد .چشمانش را که باز کرد پسر بچه ای را دید که با گچ روی تن او مینوشت "آب"
+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 9 شهریور1385 و ساعت
11:9 |

