همیشه با من
صبح ها که از خواب بیدار میشم ، صاف توی چشام نگاه می کنی . بعضی وقت ها نگاهت اذیتم میکند و چشلمو میبندم که نبینمت ، ولی آخر سر، تو برنده میشوی و با سماجت وادارم میکنی از رختخواب بیرون بیام . در طول روز هم نگاهت را از من دریغ نمیکنی و با نگاه گرمت به من انرژی میدهی . تمام روز هر جا که میرم ، نگاهت دنبالمه . عصر که خسته از یک روز کار و تلاش ، راهی خونه میشم ، تو یواش یواش از من دور میشی و میری که توی چشمای مردم اونور دنیا نگاه کنی .
+ نوشته شده توسط ویلسون در جمعه 6 مرداد1385 و ساعت
13:53 |

