تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

استقبال

 

قطار می ایستد . چند سرباز پیاده میشوند . جمعیت با دسته های گل جلو میروند آنها را در آغوش میگیرند . حلقه های گل را به گردنشان می اندازند ، روی دست بلندشان میکنند .

موج جمعیت از قطار فاصله میگیرد . پیرزنی قاب عکس سربازی را به دست گرفته و به بسته شدن درهای قطار نگاه میکند . سربازی از روی دوش جمعیت پیرزن را می بیند . خود را پایین می اندازد و به طرف پیرزن می دود . دسته گل را از گردن خود در می آورد . به دور قاب عکس می اندازد .

پیرزن مبهوت نگاه می کند .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در سه شنبه 6 تیر1385 و ساعت 12:19 |

انتظار

 

چقدر انتظار کشید تا او به دنیا بیاید .

چقدر انتظار کشید تا او راه برود و راه رفتنش را به نظاره بنشیند .

چقدر انتظار کشید تا او زبان بگشاید و او را ((مادر)) خطاب کند .

چقدر انتظار کشید تا او بزرگ شود و پله های موفقیت را طی کند .

چقدر انتظار کشید تا او را در لباس دامادی ببیند .

و حالا چقدر انتظار میکشد تا بهار بیاید و او شاید بعد از یک سال دوباره به دیدارش بیاید .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 12:56 |

این است طریق زندگی ...؟!

 

شهری بود به نام شهر لنگان . در آنجا همه لنگ بودند . بعضی ها پای چپشان لنگ بود و بعضی ها پای راستشان . روزی غریبه ای که هیچ نقصی در پاهایش نبود ، به شهر لنگان وارد شد و خواست که در آنجا زندگی کند .

به زودی جمعی در شهر گرد آمدند و به او شغل بارکشی دادند تا او هم لنگ لنگان راه برود .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 15:36 |

شهرت

 

بازیگر گمنام و شناخته نشده ای بود ، سالها بود که کوشش می کرد به هنر پیشه ای مشهور تبدیل شود .

او آرزو داشت به حدی معروف شود تا هر جا میرود از او تقاضای امضا و عکس کنند .آنقدر تلاش کرد تا بالاخره موفق شد .

اما حالا وقتی میخواهد بیرون بیاید ، آنقدر گریم می کند تا کسی او را نشنا سد .
+ نوشته شده توسط ویلسون در یکشنبه 4 تیر1385 و ساعت 15:33 |

نشان

 

آسمان پر از پرواز پرنده های سپید بود . با خود اندیشید : من با این پر و بال سیاه بین این همه سفید چگونه و با چه رویی پرواز کنم ؟!

تیری که بر قلبش نشست نشان داد : میتواند سری بین سرها درآورد .
+ نوشته شده توسط ویلسون در جمعه 2 تیر1385 و ساعت 22:26 |

سازندگان فرهنگ

 

مسافر کناری ام در نیمه راه کرایه اش را حساب کرد . راننده تاکسی باقی پولش را که یک اسکناس فرسوده بود ، به او داد . به محض اینکه خواست اعتراض کند با اشاره به سکوت ، اسکناسش را با یک اسکناس نو عوض کردم . و بدون آنکه راننده متوجه شده باشد با همان پول کرایه ام را حساب کردم . راننده با اعتراض گفت : آقا این پول رو عوض کن ،کسی بر نمیداره !!!

+ نوشته شده توسط ویلسون در جمعه 2 تیر1385 و ساعت 22:26 |