تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

چشمهایش

 

باورم نمیشد که بعد از چندین سال ببینمش ؛ اونم توی مترو . روی صندلی روبه روم نشسته بود . چشمهای سبز و قشنگش رو فراموش نکرده بودم . بدون هیچ مقدمه ای گفتم : رضا !!!

همینطور به من خیره شده بود و پلک نمیزد . قطار که به ایستگاه رسیده بود ، متوقف شد . پیرمردی که کنارش نشسته بود ، زیر بغلش را گرفت و در حالی که پیاده می شدند ، گفت : نمی بیند ،گوشاش هم نمیشنود .

لحظه ای بعد ، قطار به سرعت از ایستگاه دور شد و من ماندم و صدای توپ و تانک و هواپیما ؛ خط مقدم و خمپاره هایی که در اطرافمان منفجر می شد و تصویر رضا با آن چشمهای سبز و قشنگ .

 

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 21:36 |

سکوت

 

پیرمرد هر روز صبح زود در حالی که یک بسته کوچک ارزن در دست داشت خودش را به پارک نزدیک خانه اش می رساند و در چند نقطه از پارک ارزن ها را خالی میکرد و روی نیمکت همیشگی مینشست .

تا ظهر با دوستانش از گذشته و جوانی و خاطرات کار صحبت میکرد .

آن روز کبوترها گرسنه ماندند . جای او در نیمکت خالی بود و دوستانش سیاهپوش ، هیچ حرفی نمی زدند .

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 21:36 |

اعتراض

 

مرد زندانی شده بود . جرمش این بود که اعتراض میکرد .

او را در آغل گوسفندان زندانی کردند تا از آنها یاد بگیرد که اعتراضی نداشته باشد .

یک سال بعد مرد را به دار آویختند ، چون گوسفندان دیگر شیر نمی دادند

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 12:43 |

دسته گل

 

همیشه کار  پدربزرگ این بود که عصر به عصر ، گل های باغچه حیاط خونه خودش را آب بدهد . پنجشنبه ها که میشد گل ها را میچید و یه دسته گل درست میکرد روی طاقچه تو گلدون میگذاشت و همیشه میگفت این دسته گل برای آقائیه که بالاخره یه روز جمعه میاد !

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 31 خرداد1385 و ساعت 12:41 |

کفش

 

دخترک گل فروش ، سالها بود که ذر آرزوی خریدن یک کفش قرمز پول هایی را که از فروختن گلهای مریم به دست آورده بود ، در قلک کوچکش جمع می کرد .

آن روز  صبح هم مثل همیشه ، در فکر رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتومبیلی به گوشه ای پرتاب شد . وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت . دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد . یک جفت کفش قرمز بود . چشمان دخترک لبریز از شادی شد . ولی افسوس ....

.....او نمیدانست که پاهایش دیگر توان راه رفتن ندارد...

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در سه شنبه 30 خرداد1385 و ساعت 14:4 |

احساس میکنم کسی نیاز به کمک دارد نمیدانم کیست .....

احساس میکنم درونم چیزی سنگینی میکند نمیدانم چیست .......

احساس بدی دارم .

تا اینکه این نامه بدستم رسید .

 

دختري به کلیه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي كنند خواهشمندیم خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است.

 

دیگر آن احساس بد را ندارم .

 پرواز میکنم تا اوج آسمانها . نا اوج کهکشانها

چون سبک شده ام .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در سه شنبه 30 خرداد1385 و ساعت 13:51 |

این قافله عمر

 

یادش آمد بچه که بود ، چقدر خوب ادای راه رفتن پدربزرگ را در می آورد . دست به عصا ، کمر خمیده ، قدم های لرزان و آهسته . درست مثل پدربزرگ .

حالا دیگر سال ها از آن زمان گذشته. دیگر نمی خواهد ادای پدربزرگ را در بیاورد ، اما نمی تواند .

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 14:54 |

الا کلنگ

 

خواهش میکنم سر جایت بنشین ؛ تو رو به خدا از جایت بلند نشو ؛ التماس هایم افاقه نکرد و او از جایش بلند شد و من از طرف دیگر الاکلنگ محکم بر زمین افتادم .
+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 14:54 |

عطر

 

یاد مامان افتاد . دلش گرفت . به زیرزمین  رفت . صندوقچه کهنه مامان را برداشت . خاک روی آن را پاک کرد . در صندوقچه را که باز کرد  عطر عجیبی پیچید . با خودش گفت : مامان که عطر به خودش نمی زد ! صندوقچه را گشت : روی روسری مامان دو تار موی سفید رنگ دید . عطر گیسوی مامان را بوئید .

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 14:54 |

زندگی

 

ماشین ها بوق می زنند . ترافیک روان است ، اما هیچکس به او راه نمی دهد . همه فکر میکنند آمبولانس خالی است . بعضی ها به او دشنام می دهند .

از آمبولانس پیاده می شود . از پشت اتومبیل ، یخچال هایی را که رویش نوشته کبد ، کلیه و قلب بیرون می آورد ، بالا می گیرد و نشان می دهد . ماشین ها همه کنار میروند تا رد شود ؛ چون زندگی چند نفر به او بستگی دارد .

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 14:53 |

عادت

 

مدتی بود که احساس نامحسوسی به او می گفت به عینک جدیدی نیاز دارد . او نیز با یکی از آشنایان که در این کار بود صحبت کرد و متعاقب تا عصر همان همان روز تعداد ده قاب عینک برایش ارسال گردید تا بهترین را برگزیند .

از نظر زیبایی و استحکام به نظرش بی نظیر بودند . ولی بعد از اینکه همه را آزمایش کرد بسیار عصبانی شد و پیامی نوشت و به همراه عینک ها پس فرستاد : (( بی ملاحظه بودن هم حدی دارد . همه ی این عینک ها در ساخت ایراد دارند . آیا بهتر نیست قبل از تحویل چک شوند ؟ ))

اما در نیافته بود  که عینک مورد استفاده خودش مدتی بود کج شده بود و چون به کجی خو کرده بود راستی را نمیدید .

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 14:53 |

مجرد

جوان تر که بود زن خوشگل می خواست . کمی که سنش جا افتاد ، زن عاقل و تحصیلکرده خواست . الان که پیر شده ، پرستاری می خواهد که فقط تر و خشکش کند و چیزی نگوید .

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 29 خرداد1385 و ساعت 13:23 |

دل شیشه

 

وقتی به دوستانم گفتم که شیشه ها هم دل دارند ؛ همه به من خندیدند  اما من به چشم خودم دیدم وقتی یک روز سرد روی شیشه بخار گرفته نوشتم ((من تنها هستم )) برایم گریه کرد .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:11 |

معتاد

 

بدجوری معتاد شده بود . همیشه در حال کشیدن می دیدنش . دیگه همه فهمیده بودند. کسی دیگه کاری به کارش نداشت .

اونقدر کشید و کشید تا بالاخره نقاش ماهری شد....

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:10 |

دعا

 

سه شبانه روز منتظر چنین فرصتی بود .

باران که بند آمد ، سر را بالا گرفت و به آسمان خیره شد .

عادت داشت موقع دعا کردن به آسمان نگاه کند .

گفت : خدایا پاهایم را از تو نمی خواهم ، فقط می خواهم کاری کنی که دخترم با جهیزیه آبرومندانه به خانه بخت برود.

سپس چرخ ویلچر را که در گودالی فرو رفته بود ، به زحمت بیرون آورد و رفت ...

آسمان روشن شده بود.

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:10 |

زمانه

 

وقتی جوان بود ، همیشه از همه ایراد می گرفت و از پیرها اصلا خوشش نمی آمد . الان که پیر شده و بچه هایش او را در خانه سالمندان گذاشته اند ، فکر میکند زمانه چقدر بد است و جوان ها چه کم عقلند .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:9 |

غرور

 

وقتی رفت، چیزی در درونم بی صدا شکست .خیلی سعی کردم فراموشش کنم . دور و برم را شلوغ کرده بودم . هر روز یک دوست جدید، هر روز یک ارتباط تازه . اما هیچکدام نتوانستند جای او را برایم پر کنند . هیچکس مثل او نبود .

دیگر تحمل دوری نداشتم . بلند شدم .غروری که مانع رفتنم بود زیر پا له کردم و رفتم . وقتی در خانه را باز کردم ، دیدم پشت در ایستاده و انگشت اشاره اش را برای زنگ زدن بالا آورده است....

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:8 |

بیابان

 

در بیابانی که اول و آخرش معلوم نبود ، گم شده بود . همه جا تاریک بود . تاریکی مطلق و سیاهی محض ، از چند ساعت پیش که خورشید غروب کرد ، شروع شده بود . نه راه پیش داشت ، نه راه پس . قدم از قدم نمیتوانست بردارد و تاریکی مطلق اجازه نمیداد جایی را ببیند .

نمی دانست از چه کسی و چگونه کمک بگیرد . یک آن دلش لرزید و غمی تمام وجودش را فرا گرفت و بلافاصله نور رعد و برقی که چند لحظه پیش زده شده بود ، همه جا را روشن کرد .

با روشن شدن بیابان ، توانسته بود تا دور دست ها را ببیند ؛ از این رو با سرعتی سرسام آور می دوید و آن غم و لرزشی که دلش را گرفته بود از یادش رفته بود .

چند ده گامی بیشتر جلو نرفته بود که بار دیگر نور رعد و برق ، بیابان را روشن کرد . ولی این بار فرصت نیافت جایی را ببیند ؛ برق او را سر جایش خشک کرده بود . دیگر نه دلش می لرزید ؛ نه جایی را می دید .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 22:7 |

جدایی

 

با یکدیگر عهد کرده بودند که حتی برای یک لحظه از هم جدا نشوند. اما امروز برای همیشه با هم خداحافظی کردند. هرچه گریه کرد جوابش را نداد  حتی نگاهش هم نکرد شاید هم نگاه کرد ولی او نفهمید . اما وقتی زیر بازوانش را گرفتند و خاک روی لباسش را تکاندند فهمید باید برای همیشه با او خداحافظی کند ....

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:9 |

بالاتر از همه

 

جمعیت روبروی صفحه بزرگ کامپیوتری در سالن ایستاده و چشم به اسامی داشتند . من بالاتر از همه و نزدیک صفحه بودم، اما کسی مرا نمی دید .

به دنبال اسمم میگشتم ، مثل روزهای کنکور . اسامی پی در پی عوض می شدند ، مطمئن بودم که اسمم پیدا می شود ، بالاخره دیدم : نام و شهرت ....محل فوت....محل دفن....!

آنقدر عصبانی شدم که بقیه اش را نخواندم . بارها به همه گفته بودم : ((مرا در آنجا دفن نکنید)) و جای دیگری را مشخص کرده بودم .

فقط بلدند گریه و زاری کنند ، کاشکی همه را از ارث محروم کرده بودم ....

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:8 |

این فقط یک داستان است

 

دراز کشید و ساعت ها به آسمان خیره ماند . بعد با نوک انگشت ، این جملات را بر روی شن های ساحل نوشت : دلم برای بهشت تنگ شده .

 یادگاری از آدم ۱/۱/۱ . برخاست و به سراغ زندگی جدیدش رفت . نخستین موج بزرگی که به سمت ساحل آمد ، نوشته روی شن ها را محوکرد .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:8 |

فریاد ....

 

ماشینش را بیشتر از جانش دوست داشت . حتی به پسرش اجازه نمیداد با آن رانندگی کند . خودش هم با موتور سر کار می رفت . اما حالا سه روز بود بی توجه به فریادهای او ، هر کسی که از راه میرسید پشت ماشینش می نشست .

....آنچه را میدید باور نمی کرد ، این بار شاگرد مغازه اش حلوای ختمش را به مسجد می برد .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:7 |

نگرانم نباش

 

من از دوردست ها نگاهت می کردم . پسرم! دوباره آن مسئله ریاضی را اشتباه حل کردی . امیدوارم شب جمعه آینده که می آیم بیشتر یاد گرفته باشی .

راستی پول توجیبی یک هفته ات را که جمع می کنی برای خیرات من ، هر چه دلت می خواهد برای خودت بخر . این طور من خوشحالترم .

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:7 |

از یاد رفته ها

 

صبح خروس خوان سر کار همیشگی اش رفت . شب جمعه بود و حسابی کاسب ! میان قطعه ها که رد میشد منتظر بود کسی صدایش کند ، تا اینکه یک نفر از پشت درختی صدایش کرد :-آهای مشتی بیا اینجا .

-  چیه قربون ؟

-  چقدر می گیری ؟

مرد مکثی کرد و گفت : کیت میشه ؟

پسر اخم هایش را درهم کرد و گفت : می خوای بدانی که چه ؟
-  چند جزء می خوای بخوانم ؟

-  یک سوره تموم برام بخون .کتاب را از جیبش درآورد . شروع به خواندن کرد ، هنوز یک سوره تمام نشده بود که سرش را بلند کرد پسر سر جایش نبود .میان قبرها گم شده بود . ولی یک هزار تومانی نو روی قبر سیاه بود . می خواست پول را بردارد که نگاهش به تصویر روی قبر افتاد . خود پسر بود !!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:6 |

خواب

 

قبل از خواب از خدا می خواهد که بمیرد زودتر پیش مادرش برود . وقتی می خوابد خواب می بیند که مادرش آمده و میخواهد او را ببوسد . یادش می آید مادرش مرده و اگر او را در خواب ببوسد او هم میمیرد .

از مادرش فاصله میگیرد ....

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 20:6 |

شب تولد

همیشه فکر میکردم چقدر باید پیر باشم تا خاطرات گذشته را با حسرت به یاد آورم.

اما هیچگاه نمی دانستم در جوانی هم میشود برای روزهای از دست رفته گریست .

شب تولد هفده سالگی ام در اتاقم خلوت کردم و برای دقایقی اندوهگین شدم .

اما لحظاتی بعد تصمیم گرفتم داستانی بسازم و اسمش را بگذارم ((روزهایی که خواهم ساخت))

*    *   *

سلام

این داستان تمام شدنی است و من بر آن شدم تا این داستان را در این وبلاگ بر صفحه آورم . نمی دانم کی تمام میشود . اما من بر راهم استوار خواهم ماند .

من دیگر در میان نوشته هایم غرق میشوم و شما میمانید و اینهمه نوشته . کاشکی کسی ما را از این دریای بی انتها نجات دهد .......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 27 خرداد1385 و ساعت 19:57 |