چشمهایش
باورم نمیشد که بعد از چندین سال ببینمش ؛ اونم توی مترو . روی صندلی روبه روم نشسته بود . چشمهای سبز و قشنگش رو فراموش نکرده بودم . بدون هیچ مقدمه ای گفتم : رضا !!!
همینطور به من خیره شده بود و پلک نمیزد . قطار که به ایستگاه رسیده بود ، متوقف شد . پیرمردی که کنارش نشسته بود ، زیر بغلش را گرفت و در حالی که پیاده می شدند ، گفت : نمی بیند ،گوشاش هم نمیشنود .
لحظه ای بعد ، قطار به سرعت از ایستگاه دور شد و من ماندم و صدای توپ و تانک و هواپیما ؛ خط مقدم و خمپاره هایی که در اطرافمان منفجر می شد و تصویر رضا با آن چشمهای سبز و قشنگ .

