تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است
يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام.»

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام...

+ نوشته شده توسط ویلسون در سه شنبه 28 تیر1390 و ساعت 2:21 |

من خود خدایی بودم

تو را ساختم

چون به تماشایت نشستم

ویران شدم

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 15 تیر1390 و ساعت 1:6 |

سقوط، سقوط، سقوط


در لابلای خبرها مدام هواپيما سقوط می‌کند,

 نان سقوط می‌کند,

خدا سقوط می‌کند,

سقف سقوط می‌کند


تنها منم که در خواب تلخ تو زنده می‌شوم

+ نوشته شده توسط ویلسون در جمعه 10 تیر1390 و ساعت 13:45 |

قهوه ات را نصفه خوردی
و سرنوشت من ته فنجان نا تمام ماند
و نمی دانم چرا مدام نیمه پر فنجانت را نشانم میدهی
آخر امشب می خواستی تا صبح بیدار بمانی
شاید می خواهی نیمه دیگرش را من سر بکشم
اما چه بگویم
ببین چقدر در هم حل شده ایم
تو قهوه می خوری و
من خوابم نمی برد

+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 23 دی1389 و ساعت 21:1 |
اشتباه از ما بود 

که خواب سرچشمه را 

در خیال پیاله می دیدیم ....

رفتنت نبودنت نیست 

رفتنت ادامه ی ماست !!!!

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 10 آذر1389 و ساعت 15:28 |

من که دیگه نمی تونم مثل قبل بنویسم ...

اما این متنم رو خیلی دوست دارم خودم ... خواستم بذارمش اینجا ...


سکوت


اگه یه روزی یه جایی باهم رو در رو شیم ... نگاهمون به هم بیفته ... نه سرت داد میزنم نه میام باهات دعوا می کنم ...

 فقط سکوت میکنم وسکوت ...

تو چشمات نگاه میکنم .... میدونم که طاقت اینو نداری و صورتتو برمیگردونی ...

یادته...

هر بار که دعوامون میشد و بی مهریتو میدیدم ، فقط سکوت میکردم ...

و این تو بودی که سرم داد میزدی ... تو بودی که قلبم رو ازم گرفتی و پاره پاره تحویلم دادی ...

و من فقط سکوت میکردم ...

حالا من دیگه پیش تو نیستم و از این بالا دارم نگاهت میکنم ....

این تویی که اومدی پیش من ... حالا که اومدی اشک نریز ... طاقتشو ندارم

لباسات پر خاک شده ...

ببین من خیلی حرفها باهات دارم ... خیلی پرم ....


ولی تو صدامو میشنوی؟؟؟؟

حالا چی واست باقی موند؟؟؟؟

هیچی ...

جز همون سکوت همیشگی ...

+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 24 تیر1389 و ساعت 2:23 |

خدای من ، خدای خوب و نازنینم...

ازت ممنونم که اونقدر اون رو دوست داری و به فکرشی ...

ازت ممنونم اون رو با خودت به آسمون ها بردی تا ازش بهتر و بیشتر مراقبت کنی ...

میدونم که جاش اون بالا خیلی بهتره ...

میدونم دیگه اونجا هیچ دغدغه ای نداره ...

اون بالا دیگه لازم نیست اعصابش رو بخاطر من خورد کنه و از من ناراحت بشه ...

بابت همه ی اینا ازت ممنونم خدای خوبم ...

اما ...

باور کن دلم خیلی براش تنگ شده ...

از وقتی رفته هیچی نتونسته جای خالیش رو برام پر کنه ...

 

امشب دلم خیلی هواش رو کرده بود...

آخه امشب دقیقا چهارمین سالیه که اون دیگه پیش ما نیست که براش جشن تولد بگیریم و بهش کادو بدیم ...

امشب اینجا نیست که من یواشکی برم تو بغلش و ببوسمش ...

امشب دیگه نمی تونم بهش بگم که چقدر دوسش دارم ...

خدای عزیزم ...

می دونم تو بهترین کادوها رو بهش می دی و امشب قشنگ ترین جشن رو براش میگیری ...

امشب چهارمین سالیه که جشن تولدش رو خودت براش اون بالا می گیری ...

بدون حضور ما ... خودتون دو تا ...

من فقط تو دلم آرزو می کردم که ...

ای کاش ، من هم اونجا بودم ...

 

                                                                                      ۸۸.۸.۲۶  - ۸ شب

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 12:19 |

 

اين 2 تا متن از نظر خودم جز ضعيف ترين كارام هستن ....خودم كه اصلا دوسشون ندارم ...

خيلي وقت پيش نوشتمشون ...ولي چون خيلي ضايع بودن هيچوقت قصد نداشتم بذارمشون ...

ولي خب ...چه ميشه كرد ؟

فقط بخاطر اينكه بدوني بيشتر از اوني كه فكر ميكني به يادتم ...

 

حس غریبی است ...

طپش نامنظم قلب ...

تجربه ی اول دوست داشتنت ...

دلتنگی های مداوم ...

حسرت یک " دوستت دارم" مانده بر لب ...

کندی گذر یک دقیقه انتظار...

آرزوی شنیدن دوباره ی صدایت...

حتی برای یک لحظه ی کوتاه ...

تجسم یک صورت در ذهنی خسته ...

خشکیدن خنده بر لبانت ...

 

حس عجیبی است ...

زنده نگه داشتن شب تا سحر...

در فکر تو ...

قلم چسبیده بر دست ...

تراوش کلمات بر کاغذ ...

فقط و فقط ... برای تو ...

 

حس زیباییست ...

خواستن همه چیز ...

فثط و فقط ... برای تو...

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 12:18 |

من تو را بس دوست میدارم ...

لیک ...

باید رفت ...

نباید ماند ...

باید رفت تا ستاره شد ...

در ذهن کوچک شب ...

در ذهن خسته ی تو ...

باید رفت و رفتنی شد ...

تا که تنگ آید دلت بر یاد من ...

نباید ماند ...

باید از جنس پرنده شد ...

از جنس پرواز ...

تا که نرم شود دل سنگت بر یاد من ...

باید رفت ...

نباید ماند ...

باید رفت و ستاره شد ...

در ذهن تو ...

هر چند کوچک ...

هر چند بی نور ...

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 12:17 |

وقتی که داری درس میخونی ...

وقتی که داری رمان جدیدت رو می نویسی ... 

یا مثلا وقتی که سر کلاس درس داری به حرفهای معلمت گوش میدی ...

یا حتی وقتی که داری واسه خودت گیتار می زنی ...

یکی هست که اون لحظه داره به تو فکر میکنه ...

به اینکه چیکار کنه تا بتونه یه لبخند کوچولو، حتی واسه چند ثانیه ، رو لبای نازت بیاره ...

به اینکه یه چیزی برات بنویسه بزاره تو وبلاگش

تا تو بیایی و اون رو بخونی ، شاید که یک کم خوشحال بشی ...

تو اینارو نمیدونی...

تو نمیدونی که یکی هست که شاید خیلی بیشتر از حد معمول دوست داشته باشه ...

نمیدونی که یکی هست که قلبش ، با اینکه خیلی خسته ست ، فقط به امید تو میزنه ...

فقط به امید اینکه بتونه یه روز دیگه رو با تو باشه ...

یکی هست که حاضره تمام غم های تو رو ، با تمام شادی های عمر خودش عوض کنه ...

یکی که مهم ترین قسمت زندگیش تو باشی ...

یکی که همه ی دنیاش تو باشی ...

تو هیچکدوم از اینا رو نمی دونی...

ولی ...

باور کنی یا نکنی ...

یکی هست که خیلی دوست داره ...

اونقدر که حاضره به خاطر تو خودشو از زندگیت محو کنه ...

 

 

                                                                  برای بهترینم

                                                      دوشنبه   7 / 2 / 88 2:30 صبح

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 13:15 |