اسمشون خسرو و شیرین بود ... یه مدتی بود با همدیگه رابطه داشتند ....البته نه رابطه نامشروع ها !!!!....نه .... اشتباه فکر نکنی .... هر 2 تاشون دانشگاه آزاد اسلامی میرفتند .... تو دانشگاه آزاد که این حرفها نیست ....
خسرو از این بچه مایه دار ها بود .... قیافه اش معمولی بود .... ولی مرام داشت .... کلی خرج این شیرین لعنتی میکرد .... خلاصه .... دوسش داشت .... هیچوقت هم بهش خیانت نمیکرد ....پاش وایستاده بود ...
ولی ..... این دختره همش چشم و گوشش میجنبید .... از یه طرف نمیخواست خسرو رو از دست بده .... از یه طرف هم همش با این و اون میپرید .... قیافه هم اصلا نداشت ها ..... ولی خوب پسرا رو تور میکرد .... تیپ میزد الکی میرفت اینور اونور واسه خودش میچرخید .....
خلاصه ..... بحث کشیده بود به به صحبت نامزدی و ازدواج و این حرفها .....بابای خسرو میگفت : ببین خسرو جان ... بین خونوادت یا شیرین باید یکی رو انتخاب کنی ... اگه شیرین رو انتخاب کردی هم از ارث محرومت میکنم هم دیگه حق نداری پات رو تو خونه بذاری .....کلید مغازه رو هم ازت میگیرم ....آخه خسرو تو مغازه ی باباش کار میکرد .... یه مغازه داشت تو تندیس ....
شیرین هم که از خداش بود .... خوب خری پیدا کرده بود .... تا میتونست این بدبخت رو تیغ میزد ....
خود خسرو نمیدونست باید چی کار کنه ... از یه طرف به شیرین شک کرده بود ... از یه طرفم دوسش داشت .... ولی خودش میدونست که عاشقش نیست ......
مامان خسرو هم همش از در و همسایه و فک و فامیل اصرار داشت واسه خسرو زن بگیره .... ولی دخترایی که انخاب میکرد خیلی بی ریخت بودن .... فقط پولدار بودن ......
خلاصه ...... خسرو و شیرین همینطوری تصمیم گرفتند با هم باشن و حرف ازداج رو فعلا پیش نکشن تا خسرو بره باباهه رو راضی کنه .....
گذشت و گذشت ...... تا اینکه......... پای یه پسر دیگه تو زندگیه شیرین پیدا شد .... اسمش فرهاد بود ..... از این بچه هنرستانی های سوسول .... دیپلم ردی بود ..... توی کارگاه عموش کار میکرد .... سنگ میتراشید و از این کارهای مزخرف ..... وضع مالیه خوبی هم نداشت .... الکی فقط پز میداد .... ولی بچه خوش تیپ بود .... موهاش هم طبق رسم بچه هنری ها بلند کرده بود و پشت سرش بسته بود ..... اولین بار شیرین رو تو همون تندیس دیده بود ... تو اردک آبی .... شیرین پیش خسرو نشسته بود و عین این ــــ ها بلند بلند میخندید .... شیرین پاشد که بره دستاش رو بشوره فرهاد هم دنبالش رفت ..... خلاصه همونجا رفت شماره موب رو داد و آقا قصه از اینجا شروع شد ......
خسرو یه بوهایی برده بود ....هر وقت میزنگید به شیرین پشت خط میوفتاد ..... یا هر وقت با هم بودن یکی واسش میس کال مینداخت ..... شیرین هم که به روی خودش اصلا نمیاورد ..... از اون هفت خط ها بود این شیرین....خود شیرین از فرهاد بیشترخوشش اومده بود ..... ولی خب...... مشکلش این بود که خسرو خوب خرجش میکرد .... مونده بود چیکار کنه ......
چند وقت بعد یه زنه !!!!!! زنگ زد رو گوشیه شیرین .... تا تونست فحش خوارومادر رو کشید بهش ... که آره تو منو بدبخت کردی و تو بچه های من رو بی بابا کردی و از این حرفها ..... شیرین قضیه رو فهمید .... نگو این فرهاد بی شرف قبلا یه دختر دیگه رو بیچاره کرده بود .... حتی ازش یه بچه هم آورده......
خلاصه شیرین که جریان رو فهمید و دید داره آبروریزی میشه بیخیال فرهاد شد و رفت که خودش رو پیش خسرو مثلا بیشتر عزیز کنه.......
ولی ....... خب دیگه دیر شده بود .....دنیا همیشه همونطور که آدم میخواد نمیمونه .....
یکی از دوستای شیرین زیرآبش رو پیش خسرو زده بود ..... خسرو هم دیگه حتی جواب تلفن شیرین رو نداد ..... حالا خر بیار و باغالی بار کن ..... خسرو هم آخر سر با همون دوست شیرین ریخت رو هم و عاقبت به خیر شد .... فرهاد هم که پول نداشت مهریه زنش رو بده رفت زندون .....
فقط کی موند ؟؟؟؟..... شیرین موند و اشکهای رو گونه هاش و حسرت گذشته ...
* * * * *
مادر بزرگ دید بچه ها دیگه خوابشون برده ..... پاشد رفت مخ آقا جون رو بزنه بهش پول بده فردا بره اون پلاک D&G رو بخره ....
سلام ....
ببخشید تو روخدا ..... حتما همتون الان دارید فحشم میدید ....از بس شر و ور مینویسم جدیدا .......بخدا مخم دیگه بیشتر از این جواب نمیده .... در همین حده دیگه !!!!!
از همتون هم یه دنیا ممنونم .... بخاطر همه چیز
واقعا این چند وقتی که نبودم و یه جورایی داغون بودم خیلی هاتون تنهام نذاشتید و خیلی کمکم کردید .....
همین دیگه .....
آهان ..... راستی ..... داشت یادم میرفت ..... نظر سنجی یادتون نره ها .... این بغله
+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت
20:28 |