تبليغاتX
پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است

وقتی که داری درس میخونی ...

وقتی که داری رمان جدیدت رو می نویسی ... 

یا مثلا وقتی که سر کلاس درس داری به حرفهای معلمت گوش میدی ...

یا حتی وقتی که داری واسه خودت گیتار می زنی ...

یکی هست که اون لحظه داره به تو فکر میکنه ...

به اینکه چیکار کنه تا بتونه یه لبخند کوچولو، حتی واسه چند ثانیه ، رو لبای نازت بیاره ...

به اینکه یه چیزی برات بنویسه بزاره تو وبلاگش

تا تو بیایی و اون رو بخونی ، شاید که یک کم خوشحال بشی ...

تو اینارو نمیدونی...

تو نمیدونی که یکی هست که شاید خیلی بیشتر از حد معمول دوست داشته باشه ...

نمیدونی که یکی هست که قلبش ، با اینکه خیلی خسته ست ، فقط به امید تو میزنه ...

فقط به امید اینکه بتونه یه روز دیگه رو با تو باشه ...

یکی هست که حاضره تمام غم های تو رو ، با تمام شادی های عمر خودش عوض کنه ...

یکی که مهم ترین قسمت زندگیش تو باشی ...

یکی که همه ی دنیاش تو باشی ...

تو هیچکدوم از اینا رو نمی دونی...

ولی ...

باور کنی یا نکنی ...

یکی هست که خیلی دوست داره ...

اونقدر که حاضره به خاطر تو خودشو از زندگیت محو کنه ...

 

 

                                                                  برای بهترینم

                                                      دوشنبه   7 / 2 / 88 2:30 صبح

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 و ساعت 13:15 |

یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد ...

این دختره یه دوستی داشت كه عاشق اون بود...

دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم ...

یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده ...

وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره....

بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام ...برو....

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشمای من باش ....

+ نوشته شده توسط ویلسون در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 20:43 |

محبوب من


باور داشته باش حتی زمانیکه بمیرم


و تو بر سر مزارم بگذری


استخوانهایم عبورت را شادمانه جشن خواهند گرفت ...


                                     


                                  

+ نوشته شده توسط ویلسون در یکشنبه 16 فروردین1388 و ساعت 19:17 |
 

کل تهران رو که بگردی فقط یکی پیدا میشه که دوسته منه ...

کل ایران رو که بگردی فقط یکی پیدا میشه که دوسش دارم ...

کل دنیا رو که بگردی فقط یکی پیدا میشه که عاشقشم ...

این یک همیشه یک میمونه ...

این یک هیچوقت دو نمیشه ...

یک رو دست کم نگیر...

یک هیچوقت کوچیک نیست ...

بلکه بخاطر یک بودنش خیلی بزرگه ...

این یک همیشه تویی عزیزم ...

بهت قول میدم...

                                                         تقدبم به بهترینم

                                                     ۸۷/۱۱/۲۴- ۴:۳۰ صبح 

-----------------------------

دیشب خیلی خیلی بهت فکر کردم ، بیشتر از هر شب دیگه ای ... نمیدونم چی شد بعد از مدت ها طبع نوشتنم دوباره گل کرد ... تازه اونم در حین مسواک زدن ....(ااااااا.... بهم نخند دیگه ... ببین من به این با احساسی ....اونوقت تو دوباره نیشت بازه ؟؟؟))) ....

خب اینم یه بهونه است دیگه.... یه بهونه واسه اینکه تو پیش خودت فکر کنی که من دوست دارم ...

دوست دارم ... تا همیشه .... قده یه دنیایی که هیچوقت تموم نمیشه...

 

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 24 بهمن1387 و ساعت 16:15 |

 

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد.  
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد .  
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند .



*      *      *

توضیح : این متنش مال خودم نیست ... چون خودم دیگه حوصله نوشتن ندارم و واسم خیلی سخته که بخوام از دوباره شروع کنم ...

از همه ی دوستان هم بخاطر همه چیز ممنونم ...




 

+ نوشته شده توسط ویلسون در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت 18:0 |
اسمشون خسرو و شیرین بود ... یه مدتی بود با همدیگه رابطه داشتند ....البته نه رابطه نامشروع ها !!!!....نه .... اشتباه فکر نکنی .... هر 2 تاشون دانشگاه آزاد اسلامی میرفتند .... تو دانشگاه آزاد که این حرفها نیست ....

خسرو از این بچه مایه دار ها بود .... قیافه اش معمولی بود .... ولی مرام داشت .... کلی خرج این شیرین لعنتی میکرد .... خلاصه .... دوسش داشت .... هیچوقت هم بهش خیانت نمیکرد ....پاش وایستاده بود ...

ولی ..... این دختره همش چشم و گوشش میجنبید .... از یه طرف نمیخواست خسرو رو از دست بده .... از یه طرف هم همش با این و اون میپرید .... قیافه هم اصلا نداشت ها ..... ولی خوب پسرا رو تور میکرد .... تیپ میزد الکی میرفت اینور اونور واسه خودش میچرخید .....

خلاصه ..... بحث کشیده بود به به صحبت نامزدی و ازدواج و این حرفها .....بابای خسرو میگفت : ببین خسرو جان ... بین خونوادت یا شیرین باید یکی رو انتخاب کنی ... اگه شیرین رو انتخاب کردی هم از ارث محرومت میکنم هم دیگه حق نداری پات رو تو خونه بذاری .....کلید مغازه رو هم ازت میگیرم ....آخه خسرو تو مغازه ی باباش کار میکرد .... یه مغازه داشت تو تندیس ....

شیرین هم که از خداش بود .... خوب خری پیدا کرده بود .... تا میتونست این بدبخت رو تیغ میزد ....

خود خسرو نمیدونست باید چی کار کنه ... از یه طرف به شیرین شک کرده بود ... از یه طرفم دوسش داشت .... ولی خودش میدونست که عاشقش نیست ......

مامان خسرو هم همش از در و همسایه و فک و فامیل اصرار داشت واسه خسرو زن بگیره .... ولی دخترایی که انخاب میکرد خیلی بی ریخت بودن .... فقط پولدار بودن ......

خلاصه ...... خسرو و شیرین همینطوری تصمیم گرفتند با هم باشن و حرف ازداج رو فعلا پیش نکشن تا خسرو بره باباهه رو راضی کنه .....

گذشت و گذشت ...... تا اینکه......... پای یه پسر دیگه تو زندگیه شیرین پیدا شد .... اسمش فرهاد بود ..... از این بچه هنرستانی های سوسول .... دیپلم ردی بود ..... توی کارگاه عموش کار میکرد .... سنگ میتراشید و از این کارهای مزخرف ..... وضع مالیه خوبی هم نداشت .... الکی فقط پز میداد .... ولی بچه خوش تیپ بود .... موهاش هم طبق رسم بچه هنری ها بلند کرده بود و پشت سرش بسته بود ..... اولین بار شیرین رو تو همون تندیس دیده بود ... تو اردک آبی .... شیرین پیش خسرو نشسته بود و عین این ــــ ها بلند بلند میخندید  .... شیرین پاشد که بره دستاش رو بشوره فرهاد هم دنبالش رفت ..... خلاصه همونجا رفت شماره موب رو داد و آقا قصه از اینجا شروع شد ......

خسرو یه بوهایی برده بود ....هر وقت میزنگید به شیرین پشت خط میوفتاد ..... یا هر وقت با هم بودن یکی واسش میس کال مینداخت ..... شیرین هم که به روی خودش اصلا نمیاورد ..... از اون هفت خط ها بود این شیرین....خود شیرین از فرهاد بیشترخوشش اومده بود ..... ولی خب...... مشکلش این بود که خسرو خوب خرجش میکرد .... مونده بود چیکار کنه ......

 چند وقت بعد یه زنه !!!!!! زنگ زد رو گوشیه شیرین .... تا تونست فحش خوارومادر رو کشید بهش ... که آره تو منو بدبخت کردی و تو بچه های من رو بی بابا کردی و از این حرفها ..... شیرین قضیه رو فهمید .... نگو این فرهاد بی شرف قبلا یه دختر دیگه رو بیچاره کرده بود .... حتی ازش یه بچه هم آورده......

خلاصه شیرین که جریان رو فهمید و دید داره آبروریزی میشه بیخیال فرهاد شد و رفت که خودش رو پیش خسرو مثلا بیشتر عزیز کنه.......

 ولی ....... خب دیگه دیر شده بود .....دنیا همیشه همونطور که آدم میخواد نمیمونه .....

 یکی از دوستای شیرین زیرآبش رو پیش خسرو زده بود ..... خسرو هم دیگه حتی جواب تلفن شیرین رو نداد ..... حالا خر بیار و باغالی بار کن ..... خسرو هم آخر سر با همون دوست شیرین ریخت رو هم و عاقبت به خیر شد .... فرهاد هم که پول نداشت مهریه زنش رو بده رفت زندون .....

فقط کی موند ؟؟؟؟..... شیرین موند و اشکهای رو گونه هاش و حسرت گذشته ...

*  *  *  *  *

مادر بزرگ دید بچه ها دیگه خوابشون برده ..... پاشد رفت مخ آقا جون رو بزنه بهش پول بده فردا بره اون پلاک D&G رو بخره ....

 

سلام ....

ببخشید تو روخدا ..... حتما همتون الان دارید فحشم میدید ....از بس شر و ور مینویسم جدیدا .......بخدا مخم دیگه بیشتر از این جواب نمیده  .... در همین حده دیگه !!!!!

از همتون هم یه دنیا ممنونم .... بخاطر همه چیز

واقعا این چند وقتی که نبودم و یه جورایی داغون بودم خیلی هاتون تنهام نذاشتید و خیلی کمکم کردید .....

همین دیگه .....

آهان ..... راستی ..... داشت یادم میرفت ..... نظر سنجی یادتون نره ها .... این بغله

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت 20:28 |

خدا سلام ...... خدا  خیلی ازت دلگیرم ....... خدا به حرفهام گوش میدی یا نه ؟؟؟؟؟

علی رو که میشناسی ..... بچه ی اوس رحیم مکانیک سر کوچه ....علی رفیقم رو میگم دیگه!!!!!!!!

دیشب که باهاش دم در خونه نشسته بودم  یهو برگشت ازم پرسید تو واسه خودت تو آسمون ستاره داری؟؟؟؟ منم که خودت میدونی نمیخوام جلوش ضایع بشم ..... گفتم آره دارم ........ بعد با اون دستهای کپل زشتش آسمون رو نشون داد گفت اون ستاره ی منه !!!!!!!!!! اونی که از همه بزرگتره و پر نور تره ....... منم صورتم رو دم دستش گرفتم ببینم کدوم رو میگه ........ خدایی ستاره خوبی رو انتخاب کرده بود ....

منم که اومدم روش رو کم کنم گفتم  : ستاره ماله بچه هاست ...... اون ماه رو میبیینی تو آسمون؟؟؟؟؟ اون مال منه ........

بهم کلی خندید .... گفت : خره !!!!کسی که ماه رو واسه خودش ور نمیداره که ..... حالا یه ستاره انتخاب کن دیگه ......

 منم دیدم بقیه ستاره ها همچین بگی نگی چنگی به دل نمیزنن ....خلاصه با هر زحمتی که بود یکی رو انتخاب کردم .....ولی مال علی بهتر بود.....

خدا حواست با من هست یا نه؟؟؟؟؟؟ قصه نمیگم ها ....... خوب گوش کن

امشب علی دوباره اومد بود دم خونمون ....... آبجی مرضیه در رو باز کرد .... اینم واسه خودش خیره سری شده ها ...... سریع رفتم بهش گفتم برو تو ....... دختره ی بی ادب .........حواسم باید بیشتر بهش باشه .......

چی میگفتم ؟؟؟؟؟ .........آهان  ......... علی اومده بود ....بعد کلی با هم حرف زدیم و خلاصه خیلی حال داد ....... تا اینکه بی شرف یهو گفت : ستاره ی منو میبینی ؟؟؟ هنوزم پرنوره ......... راستی ستاره ی تو کدوم بود ؟؟؟؟
منم هر چی نگاه کردم دیدم پیداش نمیکنم ....... اینقد به آسمون خیره شدم چشام آب انداخت ......... نه .........مثله اینکه نیست ........ علی کلی بهم خندید ومسخرم کرد .....پسره ی مزخرف ....... دیگه گریه ام گرفته بود پاشدم اومدم تو خونه .........

ببین خدا .......... من نمیدونم .........ستاره ی علی تو آسمون هنوزم هست .....نگاش کن ؟؟؟؟؟ چقد بزرگ و پر نور و زشته .................منم ستاره میخوام .....ستاره ی خودم رو میخوام ..........همون که دیشب دیدمش اونجا ........الان دیگه نیست ........

خدا حرفهام رو میشنوی یا نه؟؟؟؟ خوابت که نبرده؟؟؟؟؟ ...... من ستاره میخوام .......من ستاره ی خودم رو میخوام.....

* * ** * *

آسمون سیاه و ابری شد...... فکر کنم خدا غمگین شده بود .... شایدم پشیمون از اینکه اینقدر عمر ستاره ها رو کم کرده !!!!!!!!!!!!!

 

 

دوستای گلم سلام .........

ببخشید اگه خیلی دیر آپ کردم ......بخدا مخم هنگ کرده بود و هیچی به ذهنم نمیومد ..... اینم که زیاد خوب از آب در نیومد ....خلاصه ببخشید .......

راستش یه چند روزی بخاطر یه مسئله ای من نیستم ..... بخاطر همین جواب کامنتاتون رو هم وقتی دوباره اومدم حتما میام میدم .......

قربونتون .......

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در سه شنبه 29 مرداد1387 و ساعت 15:52 |

آهو خیلی خوشگل بود...

یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت :آهو جون! دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟؟؟

آهو گفت : یک مرد خونسرد و خشن و زحمتکش

پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند

حاکم پرسید : علت طلاق ؟؟؟
آهو گفت : توافق اخلاقی نداریم ، این خیلی خره !

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : شوخی سرش نمیشه ، تا براش عشوه میام جفتک میندازه

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : آبروم پیش همه رفته ، همه میگن شوهرم حماله

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : مشکل مسکن دارم ، خونه ام عین طویله است

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : اعصابم رو خورد کرده ، هرچی ازش میپرسم عین خر بهم نگاه میکنه

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : تا بهش یه چیز میگم صداش رو بلند میکنه و عرعر میکنه

حاکم پرسید : دیگه چی ؟؟؟

آهو گفت : از من خوشش نمیاد ، همش میگه لاغر مردنی ، تو مثل مانکن ها میمونی

حاکم رو به الاغ کرد و گفت : آیا همسرت راست میگه ؟؟؟

الاغ گفت : آره

حاکم گفت : چرا این کارها رو میکنی ؟؟؟

الاغ گفت : واسه اینکه من خرم

حاکم فکری کرد و گفت : خب خره دیگه چی کار میشه کرد؟؟؟

 

نتیجه گیری اخلاقی : در انتخاب همسر دقت کنید

نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی میشوید عشق چشم هایتان را کور نکند

+ نوشته شده توسط ویلسون در شنبه 19 مرداد1387 و ساعت 0:41 |

سلام به دوستای گلم...

خوبین ؟؟؟...

شاید همتون الان انتظار یک داستانک خسته کننده دیگه رو داشتید ...

راستشو بخوای خودمم یه جورایی خسته شدم ....از کلیشه نوشتن....

سر همین خواستم این پستم یک کم متفاوت باشه

میدونم که خیلی هاتون حوصله خوندن اینجور پست ها رو ندارید ...

ولی اگه منو قابل دونستین و لطف کردی تا آخر خوندی ، نظر یادت نره گلم

 

 

شعر ، نان ، ریاضی

 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم میکردند

و آن یکی در گوشه ای دیگر مجله ای را ورق میزد

برای آنکه بی خود ، های و هوی میکرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی فاحش و محض است

معلم مات بر جاماند

و او پرسید

گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر با دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید

پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسیم یک اگر یک با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آکاده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟؟؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟؟؟

یا که زیر شلاق له می گشت ؟؟؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟؟؟

معلم ناله آسا گفت

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده توسط ویلسون در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 10:29 |

 

توقف

هر وقت میگفتیم :بابا اینقد با سرعت نرو . میگفت : نمیتوانم اگر توقف کنم یا یواش برم میمیرم .

باورمون نمیشد تا وقتی خبر رسید وقتی نصفه شب پشت چراق قرمز وایستاده بوده یک کمپرسی از روی خودش و ماشینش رد شده بود .

 

--------------------------------------------------

 

دادگاه

ـ شما متهم هستید به خروج از اقامتگاه قانونی خود ، عدم استفاده از تسهیلات استراحت سه ماهه زمستانی اختصاص یافته به شما و نیمه کاره رها ساختن آن و نیز حضور غیرمجاز در دانشگاه ، بدون شرکت در آزمون ورودی و بدون پرداخت شهریه مقرر . آیا این اتهامات را قبول میکنید ؟؟؟؟

ـ ...(سر و صدای جمعیت حاضر در دادگاه  ، مانع از شنیدن صدای متهم می شود )

ـ بسیار خب ! با توجه به ادله قانونی و اعتراف صریح متهم و این که نامبرده در محل وقوع آخرین جرم خود ، یعنی دانشگاه دستگیر شده و دادگاه نیز در همین محل برگزار شده است ، وی محکوم به اعدام با اسلحه گرم میشود و تا لحظاتی دیگر ، حکم دادگاه در مورد وی به اجرا در می آید .

*****

فردا ، تمام روزنامه ها ، خبر برگزاری دادگاه و اعدام را با‌ آب و تاب تمام نوشتند . ولی این خبر به جای صفحه ی حوادث ، در صفحات شهری و محیط زیست چاپ شده بود :(( خرس قهوه ای جنگل های شمال تبریز، که به دانشگاه آزاد این شهر پناه آورده بود کشته شد )) .

توضیح : این داستانک رو 2 سال پیش نوشتم و توی وبم گذاشته بودم ...ولی چون دوسش داشتم گفتم دوباره پستش کنم ....

 

+ نوشته شده توسط ویلسون در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 13:54 |